|
امشب از اون شباست از اون شبا که خوابم نمی بره .از اون شبا که تو گذشتم سیر می کنم گذشته های خیلی دور.روزا و شبای خیلی خوبی که دیگه هیچ وقت تکرار نمی شن. امشب بازم اون روزو به یاد اوردم با تمام جزئیاتش.رنگ لباسامون.غذایی که خوردیم.حرفایی که زدیم.اون فوتبال لعنتی که دیدیم.بارون قشنگی که میومد.آهنگایی که گوش می دادیم.و... اسم اون روزو گذاشتم "خاطره خوب نیمه کاره" .دیگه مثل قدیم یاداوریش خیلی ناراحتم نمی کنه گذاشتمش جزو خاطرات خوبم.آره خیلی خوب.پس تقصیر هر کسی که بود باید ازش تشکر کنم چون یه خاطره خوب برام مونده. امشب دارم به حماقتام فکر می کنم تا حالااین جوری بهشون نگاه نکرده بودم.سعی کردم بشمرمشون ولی نشد. خواستم بزرگ ترینشونو پیدا کنم بازم نتونستم از بین چندتا یکی رو انتخاب کنم. به این فکر کردم که چقدر از فرصتای زندگیمو خودم از خودم گرفتم.اجازه ندادم خیلی چیزا اتفاق بیوفته چون هنوز شروع نشده از پایانش می ترسیدم.هنوزم می ترسم. می ترسم چون تحملم خیلی کم شده .الان وقتی فکر میکنم تازه می فهمم چقدر پوستم کلفت بوده چقدر صبور بودم ودیگه نیستم.با اینکه همیشه از دخترای نازک نارنجی بدم میومده ولی فکر کنم خودم نازک نارنجی شدم. الان میخوام برمو سعی کنم بخوابم صبح زود باید پاشم.البته اگه این ذهن مشغولم بذاره. شب بخیر + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 2:55 توسط الهام |
بعد از چند روز خونه تنهابودنو هر شب با دوستا مهمونی و خوش گذرونی دوباره زندگی عادی شروع شد کاریشم نمیشه کرد.به هر حال خیلی خوش گذشت هر چند که یکی از شبا اصلا یادم نمیاد و بعدا برام تعریف کردن. نمیدونم چرا همیشه وقتی ادمای مهم زندگیم ازم دور میشن هوا بارونیه مثل الان.حتما حکمتیه!!! + نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388 23:55 توسط الهام |
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 15:36 توسط الهام |
چند روزدیگه میره ومن خیلی دلم براش تنگ میشه. معلوم نیست دوباره کی برگرده.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 0:14 توسط الهام |
|
| ||||||